دیدار با یوجنیو باربا
" من همیشه
دوست داشته ام میان چیزهایی که هیچ وقت با یکدیگر همنشین نبوده اند، ارتباط برقرار
کنم."
مسعود نجفی اردبیلی
نوزدهم اکتبر دو
هزار و ده، وروتسواف
ساعت نزدیک شش عصر یک روز پاییزی است. از گذرگاهی که
نام یژی گروتفسکی[1] بر
دیوارش نوشته شده است رد می شوم تا به سمت کوچه ای سرازیر شوم که ساختمان انستیتو
گروتفسکی در آن قرار دارد. از دور جلوی دفتر مدیریت، یوجنیو باربا[2]
را می بینم که همراه با دوستان قدیمی اش و چند جوان دیگر دارد خود را برای سخنرانی
آماده می کند. نزدیک که می شوم، آن ها رفته اند. به هر طرف که سر می گردانم چهره
ای آشنا می بینم. نام یوجنیو باربا تئاتری های شهر را گرد آورده است.
تا به سالن
برسم و در ردیف نخست جا بگیرم با چند چهره آشنا احوال پرسی می کنم. چند دقیقه ای
طول می کشد تا باربا وارد سالن شود. زمان برای لحظه ای می ایستد؛ با خودم
فکر می کنم من کجا نشسته ام؟ در سالن تمرین و اجرای مهم ترین اجراهای قرن بیستم در
تئاتر لابراتوریوم. چه کسی در راه است؟ یکی از مهمترین تئاتری های قرن. زمان
دوباره جان می گیرد؛ ضربان قلبم تند می شود و احساساتم به جریان می افتد. نخستین
بار نیست که یوجنیو باربا را ملاقات می کنم اما این شرایط تا به حال با هم
جمع نبوده اند. او وارد سالن می شود و سکوت فراگیر.
یوجنیو
باربا در برابر جمعیت می ایستد و چند جمله ای به زبان لهستانی می گوید: "زمانی
را به خاطر می آورم که زبان لهستانی تنها زبان من بود. برای من زبان تئاتر بود.
زبان امید بود. زبان آینده بود. اما مجبور بودم از لهستان بروم و دنبال کار خودم
را بگیرم. من رفتم، زبان لهستانی هم از یادم رفت. بنابراین امروز به زبان انگلیسی
سخن خواهم گفت." نفس ها در سینه حبس شده است.
"وقتی
ما از نروژ به هولستبرو رفتیم فقط چهار تا بازیگر بودیم و من. شهردار ما را به
عنوان یک تئاتر آلترناتیو پذیرفته بود و بودجه ای در اختیار ما می گذاشت. مشکل مهم
ما این بود که در چند سال آغازین کارمان تماشاگر نداشتیم. هر اجرا با دو یا سه نفر
تماشاگر اجرا می شد." همگی می خندیم. خیال اجراهای درخشان تئاتر ادین[3]
به ذهنم می آید؛ به ویژه اجرای خانه پدری من و فکر می کنم من همیشه آرزو
داشتم این اجرا را زنده ببینم؛ حال آن که تنها با چند تماشاگر اجرا می رفته است.
او ادامه می دهد: " بله شما می خندید اما این واقعیت دارد. پس از چند سال که
ما تلاش زیادی کردیم و کمی مشهورتر شدیم، تعداد تماشاگران مان به شبی سی چهل نفر
رسید. خوب برای شهری مثل هولستبرو با بیست هزار نفر جمعیت خیلی خوب است."
"من
با مطالعه تئاتر درقاره خودمان یعنی اروپا دریافتم که دو چیز همیشه همراه تئاتر
بوده است. دو چیز که مثل دو رشته به هم پیوسته در کنار هم دی ان ای (DNA) تئاتر را می سازند. نخست این که یک
گروه کوچکی کنار هم جمع می شوند تا با هم کار کنند. من به آن می گویم یک دیدار
کوتاه. دوم هم همان کارکرد اقتصادی و یا سودآوری است. باید محصولی تولید شود که با
فروش آن سود اقتصادی به دست بیاید. سپس متوجه شدم که در قرن بیستم و در زمانه ای
که ما زندگی می کنیم هر دوی این رشته ها دشوار شده اند. اگر دولت ها هزینه ها را
پرداخت کنند، خوب انتظارهایی هم خواهند داشت که همیشه هم هنری و خوشایند هنرمندان
نیست؛ اما دست کم این گروه انسانی را در کنار هم نگه می دارد. مدت زیادی طول کشید
تا ما بتوانیم از این پشتیبانی برخوردار شویم. اما دشواری رشته دوم به ما مربوط می
شود. من از مفهوم های متضاد استفاده کردم تا گروه انسانی ادین را در کنار یکدیگر
حفظ کنم. کار گروهی در کنار کار فردی، مرد در کنار زن، سیاهی در کنار سفیدی و با
این روش توانستیم کنار هم باقی بمانیم."
تئاتر
ادین یکی از نمونه های مثال زدنی از زندگی جمعی در تئاتر قرن بیستم است. اعضای
ادین از سال 1964 میلادی تا کنون با هم در یک شهر و در یک فضای مشترک زندگی
و کار می کنند. باربا می گوید که جوانترین عضو گروه بیست سالی هست که در ادین
کار می کند. پرسش این است که این شگفتی چگونه و با چه ترفندی در اداره گروه ممکن
شده است؟ باربا توضیح می دهد: "ما چهل و شش سال است که در کنار هم
زندگی و کار می کنیم. من خیلی زود فهمیدم که ما نمی توانیم مدام با هم تمرین کنیم
و به طور مستمر تئاتر خلق کنیم. از یک سو من در بازیگران کلیشه ها را نمی پسندم و دوست
ندارم آن ها خودشان را تکرار کنند و از سوی دیگر آن ها از حضور کارگردانی که مدام
غر می زند و فشار می آورد خسته می شوند. پس از چند سال که به شهرت رسیدیم و مردم
ما را قبول کردند و شهر نیز ما را قبول کرد، روشی برگزیدیم که تا به امروز نیز بر قرار
است."
"ما تمرین می کنیم و اجرایی را خلق می
کنیم. این یک کار گروهی است. همه با هم تمرین و کار می کنیم و نتیجه اش می شود یک
اجرا در تئاتر ادین. سپس هر کسی می رود پی کار خودش. هر کس می تواند دستمزد
ماهیانه اش را داشته باشد و نیز از پرستیژ تئاتر ادین استفاده کند و برای
خودش هر کاری که دوست دارد بکند. بعضی فیلم می سازند، برخی ورکشاپ های آموزشی برگزار می کنند و تعدادی هم تئاتر
می سازند. در این دوره هر کس برای خودش کار و زندگی می کند. البته رپرتوارمان را
داریم. تعدادی اجرا هستند که در طول سال در سراسر جهان اجرا می کنیم. هفته تئاتر
ادین را هم داریم که در آن تعداد محدودی تماشاگر می پذیریم و برایشان درهای ادین
را باز می کنیم. من فهمیدم که با این روش می توان گروه را در کنار هم نگه داشت."
باربا
مثل بیشتر ایتالیایی ها با دست هایش سخن می گوید. هنوز هم وقتی حرف می زند دست
هایش در هوا می رقصند. تمام فیلم هایی که شور سخن گفتن او را در آن ها دیده ام
جلوی نظرم می آیند. از آن عینک مشکی پهنی که صورتش را می پوشاند، خبری نیست اما
دیگر. موهایش یکدست سفید شده اند، هرچند که شور و هیجانش در بیان آن چه می گوید
دست نخورده مانده است. گاهی ماهیچه های صورتش را منقبض می کند و تا جمله اش تمام
نشود انگار راحت نخواهد شد. سخنش از درون و بی پرده به سوی شنونده رهسپار می شود.
صندل به پا
دارد. یادم هست که تابستان سال پیش هم او را با صندل دیدم. الزه-ماری[4]،
از نخستین بازیگران تئاتر ادین که در وروتسواف بود، برای من تعریف کرد که
چطور یوجنیو این درس صندل پوشیدن
را از استادش گروتفسکی گرفت و به پیروی از او هیچ وقت این صندل ها را از پا
در نیاورد. می گفت: "هر بار هم که از او در این باره می پرسیدیم، او با خنده
می گفت خوب خیلی راحت هستند."
باربا
از نخستین سال های ادین می گوید: " یکی از فعالیت هایی که ما در سال
های نخستین کارمان به طور مرتب انجام می دادیم این بود که سمینار و سخنرانی در ادین
برگزار می کردیم. به عنوان نمونه گروتفسکی و ریشارد چشلاک[5]
برای نخستین سفر خارجی خود به ادین دعوت شدند. داریو فو[6]
نیز نخستین سفر خارجی اش را به ادین آمد. به این ترتیب ما برای این شهر
کوچک دور افتاده هولستبرو جذابیت های توریستی هم ایجاد می کردیم. این ها کمک می
کرد تا بهتر و بیشتر در شهر پذیرفته شویم."
"من
همیشه کمترین امکان مالی را فراهم می کنم اما بیشترین انتظار را از بازیگران دارم.
ما دو سال قبل با مشکلات مالی زیادی روبرو شدیم و همین کمترین امکان هم به خطر
افتاد. بنابراین با این پرسش بنیادی رو در رو شدیم که آیا ما می خواهیم و می
توانیم به کار با یکدیگر ادامه دهیم؟ تصمیم گرفتیم با آغاز تمرین یک اجرای جدید
پاسخ این پرسش را بیابیم. من از بازیگران خواستم تا یک ساعت ماده خام آماده کنند.
هر بازیگر یک ساعت ماده اجرایی آماده کرد. سپس همگی را به تمرین دعوت کردم و آغاز
کردم به بریدن و کوتاه کردن و شکل دادن به ساختار اجرا. در این جا بود که فهمیدم
بازیگران زیاد انگیزه ندارند. حالا جولیا این جا نشسته است. می تواند بگوید
که چرا انگیزه شان را از دست داده اند."
جولیا وارلی می گوید: "در
واقع ما همگی انگیزه داشتیم و یوجنیو می آمد و بیشتر ماده خامی را که ما آماده کرده
بودیم کوتاه می کرد. من خودم یک ماه کار کرده بودم و از آن حتا یک دقیقه هم در
اجرا باقی نماند. ما می گفتیم خوب چه نیازی هست که این طوری زحمت بکشیم، اگر به
کار اجرا نمی آید؟ بهتر نیست اگر همه با هم تمرین کنیم؟ که یوجنیو این را به معنای
بی انگیرگی می گیرد."
باربا ادامه می دهد: "ما باید کاری
می کردیم تا بگوییم که ادین هنوز زنده است. تمرین کردیم و آن کار را آماده کردیم.
من می دانم که الان بیشتر بازیگران ادین برای خودشان استاد هستند، شاگردان زیادی
دارند، کارگاه های آموزشی دارند و برای شان آسان نیست که من بیایم و مدام غر بزنم
و کوتاه کنم؛ به ویژه که من در زمان کار خیلی بدوی هستم و سخت. به هر حال پس از
این کار و در تمرین اجرای بعدی مان همه با هم تمرین را آغاز کردیم و از هیچ کس هم
هیچ ماده خامی نخواستم."
در این جا جولیا وارلی می گوید: "البته
یک ساعت موسیقی از ما خواست تا آماده کنیم." باربا ادامه می دهد: "خوب
آن چون اریجینال نبود کار مهمی نیست و هیچ است از نظر من."
کسی از
میان شنوندگان درباره تورگیر وتهال[7]
می پرسد که به تازگی درگذشته است. باربا پاسخ می دهد: "تورگیر در
روزهای آخر خیلی بیمار بود. سرطان داشت و می دانست که به شیمی درمانی نیاز دارد.
من سفر بودم. از سفر که برگشتم به دیدنش رفتم و او به من گفت که فردای آن روز می
رود به بیمارستان و درمان را آغاز می کند. فردایش به من گفت که سه ماه دیگر می رود
و بعدتر هم گفت شش ماه آینده می رود. من با او به طور جدی صحبت کردم و از او
خواستم که تنها به سلامتی خود فکر کند. او خیلی دوست داشت که در تمرین ها حاضر
باشد و هر روز برای تمرین می آمد. بعدتر فهمیدیم که سرطان به ستون فقرات و بقیه
اندام های داخلی اش هم سرایت کرده است. در تمرین ها کم حافظه شده بود. فراموش می
کرد که الان چه حرکتی باید بکند. دستش را که به جیب می برد، نمی دانست به دنبال چه
چیزی بوده است. همبازی هایش مدام یاریش می دادند. تا این که بیماری گسترش پیدا کرد
و امکان حضورش در تمرین ها کمتر شد. با هم حرف زدیم. مشتاقانه می خواست که روی
صحنه باشد. گفتم که با کمک او نقش هایی که در اجراهای رپرتوار دارد به بازیگر دیگر
دیگری واگذار می کنیم. او موافقت کرد و با کمک او همه نقش ها را تمرین کردیم. چندی
بعد هم درگذشت. تئاتر ادین با درگذشت تورگیر بازوی خود را از دست داده است. اما ما
تلاش می کنیم تا زندگی را جشن بگیریم و رپرتوارمان را با یاد او ادامه می دهیم.
اجرای جدید ادین نخستین اجرایی خواهد بود که تورگیر در آن نخواهد بود"
چند ثانیه
ای سکوت می کند. احساس می کنم که دیگر نمی خواهد ادامه دهد. نگاه پر لبخندی به
شنوندگانش می اندازد. می پرسد پرسشی هست. همگی در سکوت و در این سرشاری انرژی فقط
نشسته اند. سخن را تمام می کند و خداحافظی می کند. آخرین جمله اش این است که:
"بهار سال آینده با اجرای جدیدمان مهمان شما خواهیم بود." و می رود.
سه شنبه
خاطره انگیزی می شود. من تصمیم می گیرم این احساس و سرشاری را با کسی تقسیم کنم؛
شاید خواننده این نوشته.
[1] Jerzy grotowski (1933-1999)
[2] Eugenio Barba (1936-)
[4] Else Marie Laukvik (1944-)
[5] Ryszard Cieślak (1937-1990)
[7] Torgeir Wethal (1947-2010)