هفتم:
دیدار با فرزانه ترین مردان،
آشفته کرد مرد فرزانه را.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی
|
حرف هایی که بهتر بود هیچ گاه به ذهن نمی آمدند
دیدار با فرزانه ترین مردان،
آشفته کرد مرد فرزانه را.
مرد فرزانه فرزانگی را از فرزانگان می آموزد.
پنجم:
مرد فرزانه باید بیاموزد صبر کردن را؛
تا انگوری از تاک بر آید، غوره های بسیاری باید.
مرد فرزانه خیال می کرد که ایمانش را از دست داده است.
مرد فرزانه تصمیم گرفت تا یک بار پای حرفش بایستد
و تا ته کار برود.
مرد فرزانه تصمیم گرفت آرزوهایش را جدی بگیرد،
هر قدر دور به نظر برسند.
مرد فرزانه تصمیم گرفت سکوت کند؛
چون با حرف زدن از خودش دور می شد.
کلمه سطحی است.
با آربی اوانسیان گفتگو کردم.
داغ هزار ساله است
راحت باش بابا جان
نطفه ام را که شکل می دادی
آسمان فرو ریخت
و پرواز مرد
بال هایم را نوازش کن
شاید این آخرین دم را
لحظه ای آرام گیرم
به خون آغشته اند
دختر بر خاک
پسر بر دار
این جا دیگر خورشید
هرگز روزی را روشن نخواهد کرد