تبليغاتX
مرد بدون سایه

مرد بدون سایه

مرغان دریایی مهاجر، زندگی می کنند بی آشیانه، می میرند بی گوری

امروز بار دیگر روز معلم فرا رسیده است. هر سال در چنین روزی فکر می کنم چه کسانی برای من معلمی کرده اند و از کدام معلمان آموخته ام. برای آن ها که هستند نامه ای برای تشکر می نویسم و از آن ها که در میان ما نیستند، یاد می کنم.

در سال گذشته مهمترین آموزگاران من این ها هستند:

آنا و گوشا در زبان لهستانی. اومنگ در زبان انگلیسی. میرک در تئاتر شناسی. پانی ایزا در درست تلفذ کردن واژگان لهستانی. پانی اورشولا که تاریخ و فرهنگ لهستان را به من آموخت.

از آنا، اولا، تومک، کاشا، ایرک و آشا به خاطر تانگو ممنونم.

همچنان از حضور استاد فرهاد مهندس پور و استاد فرزان سجودی می آموزم.

یادی هم می کنم که آقای شکیبایی، دبیر فیزیک که جاودانه شده است. آقای حداد دبیر ریاضیات و هندسه؛ آقای ثوابی دبیر زبان و آقای باقرپور عزیزم که با حضورش در فیس بوک به سال گذشته معنا بخشید. فیروز صباغی نخستین معلم تئاترم. و یک تشکر ویژه هم نثار استاد رامین جهانبگلو که در سال گذشته بسیار از او آموخته ام.

توماس ریچاردز و ماریو بیاجینی به خاطر سخاوت شان در آموزش و در پایان هم استاد بزرگ یژی گروتفسکی که آموزه هایش هر روز مرا معنا می بخشد.

 

مسعود نجفی اردبیلی

وروتسواف دوم ماه مه دو هزار و یازده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

آخرین دوران پژوهشی گروتفسکی در مرکز کاری یژی گروتفسکی در پونتدرا، که در توسکانی ایتالیا قرار دارد، رخ داد.  او همراه با همکاران اش در یک دوره سه ساله از 1986 تا 1989 (نخستین مرحله این پژوهش) در فضایی بسته به صورت شبانه روزی پژوهش می کردند. از گروه تئاتر تا هنر به عنوان ابزارپس از پایان این دوره سه ساله نوشته شده و بیانگر نتیجه این پژوهش ها در مرکز کاری یژی گروتفسکی است.‏

اهمیت این نوشته در این واقعیت نهفته است که بیانیه ای در شرح آخرین و مهمترین دوران کاری گروتفسکی است؛ دورانی که بیشترین دستاوردهای علمی و عملی را برای  فرهنگ پژوهان و اجراگران همراه داشته است. گروتفسکی نیز دچار همان سرنوشتی شد که بر استادش استانیسلاوسکی رفت. آخرین و مهمترین دوران کاری اش زیاد مورد بررسی قرار نگرفت و نوشته های بسیار کم شماری درباره اش منتشر شده اند. با برگردان این نوشته تلاش می کنم آن را برای نخستین بار پیش روی خوانندگان فارسی زبان قرار دهم.‏

 

کار این کتاب را تمام کردم و آماده چاپ است.‏

 

مسعود نجفی اردبیلی

بیست و دوم مارس دوهزار و یازده میلادی

وروتسواف
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی 

تئاتر شناسی چیست؟

بدبختانه باید اعتراف کنم که برای بسیاری از هنرمندان و حتا دانشگاهیان در ایران و نیز به ویژه بسیاری از دانشجویان و هنرمندان ایرانی در خارج از ایران، هنوز ناهمسانی میان تئاتر شناسی و نقد تئاتر روشن نیست. بیشتر هنرمندان تئاتر، که از مدرسه ها و آکادمی های تئاتر هنر آموخته شده اند، فکر می کنند که دانش تئاتر شناسی عبارت از علمی است که به نقد و ارزیابی اثر هنری در تئاتر می پردازد. از همین رو یا با آن دشمنی می ورزند و یا از آن دوری می کنند. دسته دیگری از هنرمندان تئاتر تصور می کنند تئاتر شناسی تلاش می کند تا تئاتر را از راه نظری و با تکیه بر تئوری های آن آموزش دهد. این دسته نیز یا به کل نظریه را در تئاتر مردود می دانند و یا در مخالفت با آموزش تئوری در تئاتر (که به تصور آنان به تئوری در نمی آید) با تئاتر شناسی نیز مخالفت می ورزند. و در آخر باید به دسته ای از هنرمندان اشاره کنم که در اساس تئاتر شناسی را نقد روزنامه ای و تئاتر شناس را منتقد رونامه نگار می دانند. تئاتر شناسی هیچ کدام از این ها که برشمرده شد نیست، هرچند که بیشتر این حوزه های مطالعاتی را پوشش می دهد.

    تئاتر شناسی شاخه ای از فرهنگ شناسی (مطالعات فرهنگی) است و در دسته علوم انسانی قرار می گیرد. تمام ویژگی های علوم انسانی را داراست، با تمام زیر و بم هایش. تئاتر شناسی به بررسی و تحلیل تاریخ تئاتر، چگونگی شکل گیری اثر هنری در تئاتر و مهمتر از همه به زیباشناسی تئاتر می پردازد. تئاتر شناسی تلاش می کند تا دگرگونی های صحنه را در پسزمینه های اجتماعی، تاریخی، فرهنگی و نیز فلسفی بررسی و بیان نماید. علمی است که در تمام دانشکده های اروپایی سرشار از درس های فلسفه، جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی، ارتباطات، تاریخ و البته درس های تخصصی تئاتری است.

   به عنوان نمونه اگر بازیگری به روش استانیسلاوسکی در آکادمی تئاتر تدریس می شود، در تئاتر شناسی به این پرسش ها پاسخ داده می شود که استانیسلاوسکی در ادامه چه نوع دگرگونی هایی به عرصه رسید و سیستم او چه نسبتی با علوم انسانی زمانه اش دارد؛ به ویژه چه نسبتی با فلسفه زمانه اش برقرار می کند و به چه نیازی در تئاتر پاسخ داده و از چه سرچشمه نظری برآمده است.

   نقد تئاتر تنها یکی از شاخه های خیلی کوچک این رشته است که در برنامه درسی آن کم و بیش دوازده واحد درسی را شامل می شود. یک منتقد تئاتر بیش از آن که یک تئاتر شناس باشد، یک ژورنالیست است؛ یک روزنامه نگار. برای رونامه نگاری هم مدرسه و دانشکده جداگانه ای هست که از بخت یاری ما در ایران هم وجود دارد؛ با کیفیت به نسبت خوب. یک منتقد تئاتر یک ژورنالیست است. از او انتظار نمی رود تا یک تئاتر شناس باشد؛ حال آن که باید روزنامه نگاری و پیچیدگی های رسانه را خوب بشناسد.

   در گفتگوهای روزمره خود بارها و بارها از هنرمندان تئاتر می شنویم که "تئاتر پدیده ای است که باید روی صحنه و زیر نور" به انجام برسد. بر این عقیده اند که خاک صحنه است که هنرمند را به عرصه می رساند. آن ها با این مقدمه به این نتیجه می رسند که تئاتر شناسی امری بی فایده و بی نتیجه است و به درد آدم هایی می خورد که در هنر تئاتر ناتوان و نارس مانده اند. به نظر من این وصف حال شاید بتواند درباره منتقدان (ژورنالیست ها) به کار رود و گزاره ای قابل بحث باشد (گو این که من از مخالفان سرسخت آن هم هستم و دلیل های خود را نیز دارم) اما درباره تئاتر شناسی به هیچ وجه محلی از اعراب ندارد. چرا؟ زیرا تئاتر یک پدیدار فرهنگی است، یک تولید فرهنگی است.  پس به دانشی نیاز دارد که سیر تحول آن را شرح دهد، نیازهای فرهنگی هر جامعه ای را مطالعه کند و آن را به جریانی برای تولید تئاتر تبدیل نماید. آیا می توان هنرها را تنها به تولید و آفرینش محدود کرد؟ و در این صورت از این هنرها از پس سالیان چه باقی می ماند؟ آیا در آن صورت، این هنرها می توانستند به نسل ما برسند؟ آیا به نسل بعدی می رسند؟

   نمایش های سنتی ایرانی را در نظر بگیریم؛ همین شبیه خوانی و تخت حوضی و خیمه شب بازی. به دلیل کم شمار  بودن تئاتر شناسانی که این پدیدارهای فرهنگی را مطالعه و ثبت می نمایند، نه تنها امروزه اطلاع مستند زیادی از آن ها در دست نداریم، بلکه به آرامی دارند از بین می روند و در زمانه نسل جدید ایرانی هیچ جایگاهی ندارند. کورسویی هم اگر هست به مدد تلاش همان انگشت شمار تئاتر شناسی است که از این جا و آن جا گرد آمدند و متن های پژوهشی درباره این نمایش ها نوشتند. این گزاره برای بخش های به روزتر تئاتر هم مصداق دارد. در نبود یک جریان تئاتر شناسی تدوین شده است که آموزش بازیگری در دهه هفتاد و هشتاد شمسی گویی با دهه چهل و پنجاه شمسی دو قرن فاصله دارد. بیشتر تجربه های صحنه ای دهه پنجاه شمسی دوباره سه دهه بعد در تهران، از نقطه صفر و با کیفیت ده ها بار کمتر به صحنه رفتند.

   من بر این عقیده ام که این بیماری در فارسی زبانان (محدود به جغرافیای ایران نمی شود) دست کم دو سرچشمه مشخص دارد. نخست این که نگرش عمل گرایانه ای است، که معتقد است هر چیزی که به کار درنیاید پس به کار هم نمی آید، و همچنان بر ذهن برخی حکمرانی می کند. بدبختانه این طرز فکر در نظام های آموزشی نیز رخنه دارد و به نسل بعد هم منتقل شده است. دوم این که چون رشته تئاتر شناسی از یک سو نو و تازه است و از سوی دیگر یادگیری آن به مرارت و زحمت دانشگاهی نیاز دارد، بیشتر هنرمندان تئاتری و نیز ژورنالیست های روزنامه نگار از آن دوری می کنند و پس در آن کم توانند. ایران کشوری است که مهاجران تئاتری پر شماری به پیشرفته و با فرهنگترین کشورهای جهان دارد. از این میان چند نفر تئاتر شناس به در آمده اند؟ چند پژوهش بنیادین در شکل مقاله و یا کتاب از همه این ایرانی های مهاجر منتشر شده اشت؟ در گفتگو با این هنرمندان در می یابیم که بیشتر آن ها (استثنا ها همیشه و همه جا هستند) در این سال ها از یادگیری پایه ای ترین درس های تئاتر شناسی هم ناتوان بوده اند. با این که در پایتخت های فرهنگی زندگی می کنند، از فرهنگ دور هستند. شمار و کیفیت نوشته های آن ها گواه این نوشته است. این گزاره می تواند درباره بیشتر دانش آموختگان از فرنگ برگشته نیز مصداق دارد. آسیب شناسی این موضوع خود می تواند نوشته ای طولانی تر باشد.

   این نوشته قصد دارد تا تنها طرح پرسش کند. سر نخ هایی برای پژوهش هایی جامع تر به دست دهد. تئاتر شناسی چیست؟ به چه معناست و چه نسبتی با تئاتر به عنوان هنر اجرایی دارد؟

 

مسعود نجفی اردبیلی

هشتم ژانویه دو هزار و یازده، وروتسواف

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

از راه که رسیدی
 عرقت که خشک شد
هر چه دیدی
فریادی که کشیدی
به باد بسپار
و برای من
از عشق بگو
که امروز با خون
بر خاک افتاده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط مسعود نجفی 

 

دیدار با یوجنیو باربا

 

" من همیشه دوست داشته ام میان چیزهایی که هیچ وقت با یکدیگر همنشین نبوده اند، ارتباط برقرار کنم."

 

مسعود نجفی اردبیلی

نوزدهم اکتبر دو هزار و ده، وروتسواف

 

ساعت نزدیک شش عصر یک روز پاییزی است. از گذرگاهی که نام یژی گروتفسکی[1] بر دیوارش نوشته شده است رد می شوم تا به سمت کوچه ای سرازیر شوم که ساختمان انستیتو گروتفسکی در آن قرار دارد. از دور جلوی دفتر مدیریت، یوجنیو باربا[2] را می بینم که همراه با دوستان قدیمی اش و چند جوان دیگر دارد خود را برای سخنرانی آماده می کند. نزدیک که می شوم، آن ها رفته اند. به هر طرف که سر می گردانم چهره ای آشنا می بینم. نام یوجنیو باربا تئاتری های شهر را گرد آورده است.

   تا به سالن برسم و در ردیف نخست جا بگیرم با چند چهره آشنا احوال پرسی می کنم. چند دقیقه ای طول می کشد تا باربا وارد سالن شود. زمان برای لحظه ای می ایستد؛ با خودم فکر می کنم من کجا نشسته ام؟ در سالن تمرین و اجرای مهم ترین اجراهای قرن بیستم در تئاتر لابراتوریوم. چه کسی در راه است؟ یکی از مهمترین تئاتری های قرن. زمان دوباره جان می گیرد؛ ضربان قلبم تند می شود و احساساتم به جریان می افتد. نخستین بار نیست که یوجنیو باربا را ملاقات می کنم اما این شرایط تا به حال با هم جمع نبوده اند. او وارد سالن می شود و سکوت فراگیر.

   یوجنیو باربا در برابر جمعیت می ایستد و چند جمله ای به زبان لهستانی می گوید: "زمانی را به خاطر می آورم که زبان لهستانی تنها زبان من بود. برای من زبان تئاتر بود. زبان امید بود. زبان آینده بود. اما مجبور بودم از لهستان بروم و دنبال کار خودم را بگیرم. من رفتم، زبان لهستانی هم از یادم رفت. بنابراین امروز به زبان انگلیسی سخن خواهم گفت." نفس ها در سینه حبس شده است.

   "وقتی ما از نروژ به هولستبرو رفتیم فقط چهار تا بازیگر بودیم و من. شهردار ما را به عنوان یک تئاتر آلترناتیو پذیرفته بود و بودجه ای در اختیار ما می گذاشت. مشکل مهم ما این بود که در چند سال آغازین کارمان تماشاگر نداشتیم. هر اجرا با دو یا سه نفر تماشاگر اجرا می شد." همگی می خندیم. خیال اجراهای درخشان تئاتر ادین[3] به ذهنم می آید؛ به ویژه اجرای خانه پدری من و فکر می کنم من همیشه آرزو داشتم این اجرا را زنده ببینم؛ حال آن که تنها با چند تماشاگر اجرا می رفته است. او ادامه می دهد: " بله شما می خندید اما این واقعیت دارد. پس از چند سال که ما تلاش زیادی کردیم و کمی مشهورتر شدیم، تعداد تماشاگران مان به شبی سی چهل نفر رسید. خوب برای شهری مثل هولستبرو با بیست هزار نفر جمعیت خیلی خوب است."

   "من با مطالعه تئاتر درقاره خودمان یعنی اروپا دریافتم که دو چیز همیشه همراه تئاتر بوده است. دو چیز که مثل دو رشته به هم پیوسته در کنار هم دی ان ای (DNA) تئاتر را می سازند. نخست این که یک گروه کوچکی کنار هم جمع می شوند تا با هم کار کنند. من به آن می گویم یک دیدار کوتاه. دوم هم همان کارکرد اقتصادی و یا سودآوری است. باید محصولی تولید شود که با فروش آن سود اقتصادی به دست بیاید. سپس متوجه شدم که در قرن بیستم و در زمانه ای که ما زندگی می کنیم هر دوی این رشته ها دشوار شده اند. اگر دولت ها هزینه ها را پرداخت کنند، خوب انتظارهایی هم خواهند داشت که همیشه هم هنری و خوشایند هنرمندان نیست؛ اما دست کم این گروه انسانی را در کنار هم نگه می دارد. مدت زیادی طول کشید تا ما بتوانیم از این پشتیبانی برخوردار شویم. اما دشواری رشته دوم به ما مربوط می شود. من از مفهوم های متضاد استفاده کردم تا گروه انسانی ادین را در کنار یکدیگر حفظ کنم. کار گروهی در کنار کار فردی، مرد در کنار زن، سیاهی در کنار سفیدی و با این روش توانستیم کنار هم باقی بمانیم."

   تئاتر ادین یکی از نمونه های مثال زدنی از زندگی جمعی در تئاتر قرن بیستم است. اعضای ادین از سال 1964 میلادی تا کنون با هم در یک شهر و در یک فضای مشترک زندگی و کار می کنند. باربا می گوید که جوانترین عضو گروه بیست سالی هست که در ادین کار می کند. پرسش این است که این شگفتی چگونه و با چه ترفندی در اداره گروه ممکن شده است؟ باربا توضیح می دهد: "ما چهل و شش سال است که در کنار هم زندگی و کار می کنیم. من خیلی زود فهمیدم که ما نمی توانیم مدام با هم تمرین کنیم و به طور مستمر تئاتر خلق کنیم. از یک سو من در بازیگران کلیشه ها را نمی پسندم و دوست ندارم آن ها خودشان را تکرار کنند و از سوی دیگر آن ها از حضور کارگردانی که مدام غر می زند و فشار می آورد خسته می شوند. پس از چند سال که به شهرت رسیدیم و مردم ما را قبول کردند و شهر نیز ما را قبول کرد، روشی برگزیدیم که تا به امروز نیز بر قرار است."

    "ما تمرین می کنیم و اجرایی را خلق می کنیم. این یک کار گروهی است. همه با هم تمرین و کار می کنیم و نتیجه اش می شود یک اجرا در تئاتر ادین. سپس هر کسی می رود پی کار خودش. هر کس می تواند دستمزد ماهیانه اش را داشته باشد و نیز از پرستیژ تئاتر ادین استفاده کند و برای خودش هر کاری که دوست دارد بکند. بعضی فیلم می سازند، برخی ورکشاپ های آموزشی برگزار می کنند و تعدادی هم تئاتر می سازند. در این دوره هر کس برای خودش کار و زندگی می کند. البته رپرتوارمان را داریم. تعدادی اجرا هستند که در طول سال در سراسر جهان اجرا می کنیم. هفته تئاتر ادین را هم داریم که در آن تعداد محدودی تماشاگر می پذیریم و برایشان درهای ادین را باز می کنیم. من فهمیدم که با این روش می توان گروه را در کنار هم نگه داشت."

   باربا مثل بیشتر ایتالیایی ها با دست هایش سخن می گوید. هنوز هم وقتی حرف می زند دست هایش در هوا می رقصند. تمام فیلم هایی که شور سخن گفتن او را در آن ها دیده ام جلوی نظرم می آیند. از آن عینک مشکی پهنی که صورتش را می پوشاند، خبری نیست اما دیگر. موهایش یکدست سفید شده اند، هرچند که شور و هیجانش در بیان آن چه می گوید دست نخورده مانده است. گاهی ماهیچه های صورتش را منقبض می کند و تا جمله اش تمام نشود انگار راحت نخواهد شد. سخنش از درون و بی پرده به سوی شنونده رهسپار می شود.

   صندل به پا دارد. یادم هست که تابستان سال پیش هم او را با صندل دیدم. الزه-ماری[4]، از نخستین بازیگران تئاتر ادین که در وروتسواف بود، برای من تعریف کرد که چطور  یوجنیو این درس صندل پوشیدن را از استادش گروتفسکی گرفت و به پیروی از او هیچ وقت این صندل ها را از پا در نیاورد. می گفت: "هر بار هم که از او در این باره می پرسیدیم، او با خنده می گفت خوب خیلی راحت هستند."

   باربا از نخستین سال های ادین می گوید: " یکی از فعالیت هایی که ما در سال های نخستین کارمان به طور مرتب انجام می دادیم این بود که سمینار و سخنرانی در ادین برگزار می کردیم. به عنوان نمونه گروتفسکی و ریشارد چشلاک[5] برای نخستین سفر خارجی خود به ادین دعوت شدند. داریو فو[6] نیز نخستین سفر خارجی اش را به ادین آمد. به این ترتیب ما برای این شهر کوچک دور افتاده هولستبرو جذابیت های توریستی هم ایجاد می کردیم. این ها کمک می کرد تا بهتر و بیشتر در شهر پذیرفته شویم."   

   "من همیشه کمترین امکان مالی را فراهم می کنم اما بیشترین انتظار را از بازیگران دارم. ما دو سال قبل با مشکلات مالی زیادی روبرو شدیم و همین کمترین امکان هم به خطر افتاد. بنابراین با این پرسش بنیادی رو در رو شدیم که آیا ما می خواهیم و می توانیم به کار با یکدیگر ادامه دهیم؟ تصمیم گرفتیم با آغاز تمرین یک اجرای جدید پاسخ این پرسش را بیابیم. من از بازیگران خواستم تا یک ساعت ماده خام آماده کنند. هر بازیگر یک ساعت ماده اجرایی آماده کرد. سپس همگی را به تمرین دعوت کردم و آغاز کردم به بریدن و کوتاه کردن و شکل دادن به ساختار اجرا. در این جا بود که فهمیدم بازیگران زیاد انگیزه ندارند. حالا جولیا این جا نشسته است. می تواند بگوید که چرا انگیزه شان را از دست داده اند."

جولیا وارلی می گوید: "در واقع ما همگی انگیزه داشتیم و یوجنیو می آمد و بیشتر ماده خامی را که ما آماده کرده بودیم کوتاه می کرد. من خودم یک ماه کار کرده بودم و از آن حتا یک دقیقه هم در اجرا باقی نماند. ما می گفتیم خوب چه نیازی هست که این طوری زحمت بکشیم، اگر به کار اجرا نمی آید؟ بهتر نیست اگر همه با هم تمرین کنیم؟ که یوجنیو این را به معنای بی انگیرگی می گیرد."

باربا ادامه می دهد: "ما باید کاری می کردیم تا بگوییم که ادین هنوز زنده است. تمرین کردیم و آن کار را آماده کردیم. من می دانم که الان بیشتر بازیگران ادین برای خودشان استاد هستند، شاگردان زیادی دارند، کارگاه های آموزشی دارند و برای شان آسان نیست که من بیایم و مدام غر بزنم و کوتاه کنم؛ به ویژه که من در زمان کار خیلی بدوی هستم و سخت. به هر حال پس از این کار و در تمرین اجرای بعدی مان همه با هم تمرین را آغاز کردیم و از هیچ کس هم هیچ ماده خامی نخواستم."

در این جا جولیا وارلی می گوید: "البته یک ساعت موسیقی از ما خواست تا آماده کنیم." باربا ادامه می دهد: "خوب آن چون اریجینال نبود کار مهمی نیست و هیچ است از نظر من."

   کسی از میان شنوندگان درباره تورگیر وتهال[7] می پرسد که به تازگی درگذشته است. باربا پاسخ می دهد: "تورگیر در روزهای آخر خیلی بیمار بود. سرطان داشت و می دانست که به شیمی درمانی نیاز دارد. من سفر بودم. از سفر که برگشتم به دیدنش رفتم و او به من گفت که فردای آن روز می رود به بیمارستان و درمان را آغاز می کند. فردایش به من گفت که سه ماه دیگر می رود و بعدتر هم گفت شش ماه آینده می رود. من با او به طور جدی صحبت کردم و از او خواستم که تنها به سلامتی خود فکر کند. او خیلی دوست داشت که در تمرین ها حاضر باشد و هر روز برای تمرین می آمد. بعدتر فهمیدیم که سرطان به ستون فقرات و بقیه اندام های داخلی اش هم سرایت کرده است. در تمرین ها کم حافظه شده بود. فراموش می کرد که الان چه حرکتی باید بکند. دستش را که به جیب می برد، نمی دانست به دنبال چه چیزی بوده است. همبازی هایش مدام یاریش می دادند. تا این که بیماری گسترش پیدا کرد و امکان حضورش در تمرین ها کمتر شد. با هم حرف زدیم. مشتاقانه می خواست که روی صحنه باشد. گفتم که با کمک او نقش هایی که در اجراهای رپرتوار دارد به بازیگر دیگر دیگری واگذار می کنیم. او موافقت کرد و با کمک او همه نقش ها را تمرین کردیم. چندی بعد هم درگذشت. تئاتر ادین با درگذشت تورگیر بازوی خود را از دست داده است. اما ما تلاش می کنیم تا زندگی را جشن بگیریم و رپرتوارمان را با یاد او ادامه می دهیم. اجرای جدید ادین نخستین اجرایی خواهد بود که تورگیر در آن نخواهد بود"

   چند ثانیه ای سکوت می کند. احساس می کنم که دیگر نمی خواهد ادامه دهد. نگاه پر لبخندی به شنوندگانش می اندازد. می پرسد پرسشی هست. همگی در سکوت و در این سرشاری انرژی فقط نشسته اند. سخن را تمام می کند و خداحافظی می کند. آخرین جمله اش این است که: "بهار سال آینده با اجرای جدیدمان مهمان شما خواهیم بود." و می رود.

   سه شنبه خاطره انگیزی می شود. من تصمیم می گیرم این احساس و سرشاری را با کسی تقسیم کنم؛ شاید خواننده این نوشته.                                                                



[1] Jerzy grotowski (1933-1999)

[2] Eugenio Barba (1936-)

[3] Odin Teatret (1964-)

[4] Else Marie Laukvik (1944-)

[5] Ryszard Cieślak (1937-1990)

[6] Dario Fo (1926-)

[7] Torgeir Wethal (1947-2010)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی 

مخالف خوانی با گروتفسکی در ایران

مسعود نجفی اردبیلی

چکیده

یژی گروتفسکی در سال هزار و سیصد و چهل و نه شمسی به ایران سفر کرد. او همراه با تئاتر لابراتوریوم و اجرای شاهزاده ثابت قدم مهمان جشن هنرهای شیراز در پرسپولیس شد. هرچند که این حضور تاثیر زیادی بر هنرمندان و تئاتر ایران بر جا گذاشت، مخالف خوانی هایی را نیز همراه داشت. هنرمندان، منتقدان و روزنامه نویسان چپگرا در ایران به شدت با او و دیدگاه تئاتریش مخالفت ورزیدند. این نوشته پژوهشی درباره این مخالف خوانی و ریشه شناسی آن است.

   چرا کمونیست های ایران تا این حد با گروتفسکی مخالفت می کردند؟ آیا این مخالفت ها بر اساس شناخت انجام می شد و یا بدفهمی ها عامل اصلی آن بودند؟ چرا تلاش های گروتفسکی و همکاران ایرانیش برای کنترل این مخالف خوانی ها زیاد موفق نبود؟ آیا این مخالف خوانی ها بنیاد های سیاسی هم داشتند؟ این ها پرسش های بنیادین این پژوهش هستند.

   تازه بودن موضوع این پژوهش و نیز ممنوع بودن هر نوع فعالیت چپگرایانه کمی پس از پیروزی انقلاب در ایران و در نتیجه کمبود متن های نوشتاری از دشواری های این زمینه پژوهشی هستند. نگارنده کوشیده است تا با تکیه بر منبع های میدانی و گفتگو با آن ها که از نزدیک درگیر و یا شاهد بوده اند، مستندترین بازسازی تاریخی را انجام دهد. پرسش های بسیاری هنوز در این موضوع باقی مانده اند که شایسته است در پژوهش های بعدی مورد نظر قرار گیرند.

کلید واژه ها: یژی گروتفسکی، تئاتر لابراتوریوم، جشن هنرهای شیراز، تئاتر ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

رنگ چرک سیاست

نوشتن یک یادداشت برای بیان آن چه که می خواهم بگویم شاید خیلی تنگ باشد. تلاش می کنم اما.

امین تارخ برای من یادآور روزهای تلخ دهه شصت است که با شیخ حسن جوری و بوعلی سینا قابل تحمل می شد. برای من بازیگری است که می خواست با مرگ یزدگرد سینما را تسخیر کند و به قول خودش بشود "آل پاچینو"ی ایران، اما در هزارتوی سینمای ضد قهرمان پرور پس از انقلاب فرهنگی، شد این تصویری که اکنون هست؛ هرچند که قهرمان ذهنی من یا نسل من باشد.

 فریماه فرجامی را با سرب شناختم که برای عشق دانیال فریاد می زد. موهایش را که از ته می زدند، تازه کتاب شناخت سینما را تمام کرده بودم و سرب با آن موسیقی برابر اصل گیتی پاشایی برای من شد به یاد ماندنی. دانیال سرب اما ماند تا به دادگاه برود و شهادت بدهد. دانیال همان امین تارخ بود.

نرگس برای من فریماه فرجامی را در لیست بازیگران مورد علاقه ام قرار داد. بزرگتر شده بودم و بیشتر می فهمیدم. رخشان بنی اعتماد هم در آن سال ها چه ها که نمی کرد.

کمی بعدتر شنیدم که دوستم هر هفته برایش چیزهایی می برد تا او را از شر این دنیا و فکرهایش رها کند؛ روی ابرها بود.

فریدون جیرانی را با سینمای آزاد مشهد شناختم. جایی که من سینما را آغاز می کردم، نام او روی در و دیوارها هک شده بود. نقد می نوشت و مجله ای داشت و بعدتر فیلمنامه نوشت و آخر سر هم شد فیلمساز اجتماعی. درس فیلمنامه نویسی می گرفتم از او و تا مدت ها قهرمان ذهنی من بود. تاریخ زنده سینمای ایران بودو هست. از هر کتابی گشاده تر است در این باب.

اما از فاطمه معتمد آریا چه بنویسم که تمام باشد و کامل؟ از آسمون و ریسمون که بچگی هایم را رنگی می کرد! از درون و برون؟ از کانون پرورش فکری کودکان؟ از آن همه خاطره که برای من به جا گذاشت تا روسری آبی و چه و چه! از حضور گرم او در تمام فستیوال های دانشجویی؟ از این که هیچ وقت از او پاسخ منفی نشنیدم؟ از این که وقتی سبزها را به کهریزک می بردند او نوشت: "من محبوبیت خود را از مردم گرفته ام و نه از سینمای دولتی جمهوری اسلامی". پس همان سکوت کنم بهتر است.

حالا این همه را به بهانه این برنامه می گویم:

http://www.youtube.com/watch?v=SZ6D4P0GTPs

تلویزیون فریب و نیرنگ، تمام قهرمان های ازلی مرا به بازی گرفته است تا نمی دانم کدام سیاست نانوشته را به پیش برد. من از دیدن فریماه فرجامی در این وضعیت ناشادم. از دیدن فریدون جیرانی که جیره خواری می کند غمگینم. از شنیدن نام معتمدآریا که به ننگ آلوده اش می کنند، خشمگینم. امین تارخ با همه تلخی هایش، که از نزدیک دارد، سربلند و راست ایستاد. درود به شرافت و صداقت او. امین تارخ را این طور نشناخته بودم.

در زمانه ای که هر چیز رنگ چرک سیاست به خود می گیرد...

 

مسعود نجفی اردبیلی

وروتسواف یکم فوریه دوهزار و یازده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

نخستین بار که روی صحنه تئاتر شهر و در یک اجرای به اصطلاح حرفه ای روی صحنه می رفتم، گریم بسیار سنگینی داشتم. به سختی می شد مرا شناخت. شبی آقای کارگردان آمد پشت صحنه و گفت: "بچه ها حواستون جمع باشه! امشب ابراهیمیان امده اجرا رو ببینه." من بی درنگ زمزمه کردم: " بی خیال بابا. اون مگه از تئاتر چیزی هم می فهمه." کارگردان که زمزمه مرا با واسطه شنیده بود، گفت:" اون ابراهیمیان نیست، این ابراهیمیان؛ محمد ابراهیمیان." گفتم : "من که نمی شناسمش." خلاصه آقای کارگردان توضیح کوتاهی برای من داد که به قدر کافی موضوع را برای من مهم کرد.

   اجرای اون شب رو با تمام انرژی رفتم. کار بدنی زیادی داشتم و خیس عرق بودم. اجرا که تمام شد. آمدم پشت صحنه و پرسان پرسان چهره این آقای ابراهیمیان رو شناختم. نخواستم تا پاک کردن گریمم صبر کنم. با همان سر و وضع آمدم میان تماشاگران و به این آقای ابراهیمیان سلام کردم. با خشکی تمام و بی لبخند و کمی هم شگفت زده فقط با یک کلمه جواب سلامم را داد: "سلام." گفتم که خیلی درباره او شنیدم و امیدوارم از اجرا خوشش آمده باشد. می خواستم نظرش را درباره کار خودم بپرسم اما او آن قدر سرد و بی احساس به من نگاه می کرد که واژگان در دهانم خشکید. چند ثانیه به هم خیره نگاه کردیم و او رفت. من هم رفتم.

   از فرداش هر بار که آقای کارگردان می آمد تا ما رو از مهمان آن شب آگاه کند، من می گفتم: "جدی نگیرید بچه ها. مثل این آقای ابراهیمیان، این ها هم هیچی دستگیرشون نمی شه". امشب که صفحه این آقای ابراهیمیان رو می خوندم، این خاطره به ذهنم آمد و تصمیم گرفتم بنویسمش.

 

مسعود نجفی اردبیلی

هفدهم ژانویه دو هزار و یازده

وروتسواف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

ماه که بالا می آید

یادت به سراغم می آید

خواب از چشم می گریزد و صبح سر می رسد.


وروتسواف

ژانویه دو هزار و یازده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

بی تابی نمی کنم

اما تاب هم نمی آورم

در سکون نفسی که هنوز بالا نیامده است

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط مسعود نجفی  |