تبليغاتX
بی قرار

بی قرار

حرف هایی که بهتر بود هیچ گاه به ذهن نمی آمدند

هفتم:

دیدار با فرزانه ترین مردان،

آشفته کرد مرد فرزانه را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

ششم:

مرد فرزانه فرزانگی را از فرزانگان می آموزد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:35 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

پنجم:

مرد فرزانه باید بیاموزد صبر کردن را؛

تا انگوری از تاک بر آید، غوره های بسیاری باید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

چهارم:

مرد فرزانه خیال می کرد که ایمانش را از دست داده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

سوم:

مرد فرزانه تصمیم گرفت تا یک بار پای حرفش بایستد

 و تا ته کار برود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

دوم:

مرد فرزانه تصمیم گرفت آرزوهایش را جدی بگیرد،

هر قدر دور به نظر برسند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

یکم:

مرد فرزانه تصمیم گرفت سکوت کند؛

چون با حرف زدن از خودش دور می شد.

کلمه سطحی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

امروز روز بزرگی در زندگی من بود.

با آربی اوانسیان گفتگو کردم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

پیشانی سنگ خورده ام

داغ هزار ساله است

راحت باش بابا جان

نطفه ام را که شکل می دادی

آسمان فرو ریخت

و پرواز مرد

بال هایم را نوازش کن

شاید این آخرین دم را

لحظه ای آرام گیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  | 

سنگ پاره ها

به خون آغشته اند

دختر بر خاک

پسر بر دار

این جا دیگر خورشید

هرگز روزی را روشن نخواهد کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط مسعود نجفی  |